با یک پا هم ...

با وانت آوردنش بیمارستان . ولی چون پاش سیاه شده بود ، قطعش کردن . 

هنوز یاد نگرفته بود روی یه پا بایسته . به زحمت کنار دیوار تکیه میداد و نماز رو ایستاده میخوند . 

میگفت : << کسی که میتونه حتی با عصا یا تکیه دادن بایسته ، نباید نشسته نماز بخونه .>> 

چند روز بعد راحت میدوید ، یک پایی . با همون یه پا از بیمارستان فرار کرد مگه میتونست 10 روز دیگه روی 

تخت بخوابه ، اون وقت بچه ها توی خط مقدم تیکه تیکه بشن . 

توضیح المسائل امام خمینی ( ره ) ، مساله 972

رمضان رفت ...

سلام 

امشب خدا خدا میکردم ماه دیده نشه تا بتونم فردا هم روزه برم . همه خوشحال از عید و من ... 

ماه رمضان ماه مهمانی خدا خداحافظ ....

منتظرتیم بازم پیش ما بیا .... 

ان شا ءالله سال دیگه زنده باشیم و بتونیم باز ماه رمضان روزه بگیریمو... 

عید سعید فطر بر همه ی شما دوستان مبارک باد .  

یاحق

انگشتر عقیق...

هفت هشت سالی میشد که با هم دوست بودیم . قرار همیشگیمون مسجد 

بود . بعد نماز میرفتیم کتابخونه مسجد و درس میخوندیم . 

نتایج کنکور که اومد هرکدوممون یه جا افتاده بودیم . بعد کلی پرس و 

جو شماره تلفنش رو پیدا کردم و دعوتش کردم خونه . 

روی کادوی کوچیک هدیه اش نوشته بود : 

<< برای دستهایت 

آن گاه که خدا را میخوانی و به نماز می ایستی 

دستی که مزین به انگشتر عقیق است دوست داشتنی ترین دستی است که به 

درگاه او بلند شده >> 

حضرت علی (علیه السلام ) ، بحارالانوا 14 ، 187 

توضیح المسائل امام خمینی ، مسآله 864

سخنان زیبای فرزند شهید احمدی روشن به رهبر

سلام

دوستان این پست به موضوع وبلاگم هیچ ارتباطی نداره . ولی بخونید این کلمات خیلی با دل آدم بازی میکنه . 

امیدوارم خوب باشه 

یازهرا   


سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!


این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه.

منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری. تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره...

من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم. آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد.

بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود.

اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.اما...

وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه!

بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...! 

معافیت از نماز...

اسلامتان مال خودتان ! 

<< ما و قبیله مان مسلمان میشویم ولی چد تا شرط داریم >> 

چند نفری از بزرگان (( ثقیف )) با کلی دبدبه و کبکبه پیش پیامبر آمدند . 

یکی از شرط هاشان این بود که پیامبر ، درمورد آنها ، بیخیال نماز شود . همه 

اسلام قبول ، ولی مارا از نماز معاف کن . 

پیامبر تمام حرفهایشان را شنید و فرمود :<< دینی که در آن نماز نباشد ، خیری ندارد .>> 

تاریخ طبری ج3 ، صفحه 99

پیامبر اکرم

خداوند بزرگ نور چشمانم را در نماز قرار داده . 

خدایم همانگونه که گرسنه را دوست دار غذا ، و تشنه را 

دوست دار آب گردانیده ، 

نماز را محبوب من ساخته است . 

گرسنه بعد از خوردن سیر است و تشنه بعد از نوشیدن سیراب ، 

و من از نماز سیر نمیشوم . 

پیامبر گرامی اسلام ( صلی الله علیه و آله )  ، بحار الانوار ، ج77 ، ص 71

شیطان ....

همانطور که پیشوایم گفت ، ذلیلت میکنم با سجده هایم . 

اجر می برم از زجرت و لذت می برم از ذلتت . 

تو از خضوع من فرار می کنی و من از غرور تو .

تو از سجده سرپیچی کردی و من به سجده افتخار . 

ابلیس ! گرچه زانوان از طول سجده به درد اذعان کنند و پیشانی از مهر خشوع پینه ببندد ، باز هم خوشنودم . 

خوشنود از نعره های ناتوانی تو ، که بلند تر و بلند تر می شود و لبخند رضایت خداوند که ملیح تر و ملیح تر . 

میزان الحکمه ، ج2 ، 1253

شکرا لله

آنگاه که گفتگو با محبوبت را وداع گفتی ، 

ونمازت را سلام دادی ،       

سر به خاک بگذار و او را شکرنما . 

شکر چون توفیق نمازمان داده . 

<< شکرا لله ، شکرا لله ، شکرا لله >> 

برداشتی از وسائل الشیعه ، ج7 ، ص5 ، حدیث 2

الاغ بی محل ...

به این میگن الاغ بی محل ! نمیدونم از کجا پیداش شده بود . فکر کنم خیلی گرسنه بود . یه سرو صدایی وسط نماز راه انداخت که نگو . 

هرکاری کردم که فقط یه لبخند روی لبام باشه و خنده ام بیصدا باشه ، نشد . بالاخره ترکید و شروع کردم به غش غش خندیدن . چون حالت نمازم به هم خورد بود ، با این که عمدا نخندیدم ، نمازم باطل بود . 

اینم از حضور قلب ما ! 

ما حضور قلب توی نماز نداریم وگرنه صدای یه الاغ نباید مارو به خنده بندازه باید مثل حضرت علی بود که وقتی تیر توی پاشون خورد بازم به نماز خوندشون ادامه دادند و دست نکشیدند . کاش ما هم اینطور شویم ....

عروه الوثقی 1- مبطلات السادس 

ذات البین...

 با آب شیرین می شود کشت کرد اما باآب شور بعضی درخت ها را می خشکاند. کارهایی که انسان انجام می دهد همچون درختی است که می کارد و با نیاتش آن را آب می دهد . تا نیات خالص است این درخت ها خرم و با شکوهند اما وقتی که نیات دیگری پا در میان می نهند مثل این است که آب شوری با آب شیرین مخلوط شده باشد طبیعتا در چنین صورتی پژمردگی و خشکی درخت غیر اجتناب است .

بیاییم خود را اصلاح کنیم حداقل در این ماه کارهایی که خدا منع کرده انجام ندهیم . 

   

شیخ رجبعلی خیاط...

جناب شیخ رجبعلی خیاط معتقد بود اگر کسی حقیقتا به احکام نورانی اسلام عمل کند ، به همه کمالات و مقامات معنوی دست خواهد یافت . او با ریاضت هایی که بر خلاف سنت و روش مذهب است به شدت مخالف بود . یکی از ارادتمندان ایشان نقل کرده است : مدتی مشغول ریاضت بودم و با کناره گیری از همسر علویه ام ، در اتاقی جدا گانه مشغول ذکر میشدم وهمان جا میخوابیدم ، پس از چهار پنج ماه ، یکی از دوستان مشترک ، مرا به دیدن شیخ برد ، پس از ورود به محض اینکه شیخ ما مشاهده کرد ، بدون مقدمه گفت : میخواهی بگویم ؟؟؟؟!!!!

من سرم را پایین انداختم بعد شیخ متذکر شد که :<< این چه رفتاری است که با همسرت کرده و اورا ترک کرده ای ؟.... این ریاضت ها و افکار را بزن گاراژ (1) ! یک جعبه شیرینی بگیر و برو پیش عیالت ، نماز را سروقت بخوان با تعقیبات معموله !>> 

سپس شیخ به احادیثی که تاکید میکند اگر چهل روز کسی خالص عمل کند چشمه های حکمت از دلش می جوشد (2) اشاره کرد و فرمود :<< طبق این احادیث اگر کسی چهل روز به وظایف دینی خود عمل کند قطعا روشنی خاصی پیدا می نماید. >> 

بیاید حداقل چهل روز به وظایف دینی خود عمل کنیم و نمازمان را بخوانیم . اون وقته که دیگه برای همیشه نماز میخوانیم . 

(1) این اصطلاح در بین عوام مشهور است که شیخ از آن استفاده کرده و به معنای این است که از آن کار دست بردار . 

(2) ر . ک : میزان الحکمه 3 : 436  ، ح 1040 .